در همان.سنگر بود که علیه دشمن مقاومت می کردیم.
در ان لحظه بود که احساس کردم همه چیز گذشته ام همان گذشته سنگر نشینی با جمع شدن دوستان بی ریا برای من برکشت.
بعد خواندن دعا و فاتحه تصمیم بر این شد که به باقی دوستان شهیدمان سری بزنیم .
اه در ان روز خیلی چیز ها فهمیدم ؛فهمیدم چند تن از دوستان عزیزمان به مقام رفیع شهادت رسیدن.
فقط حسرت افسوس می خوردم که چرا ؛ چرا قافل و از انها بی خبر و دور شدم.
با خبر شدم که یکی از دوستانم به اسم علی به علت مجروحیت سختی که دارد به اسایشگاه جانبازان رفته.
برای اینکه دیگر از این عزیزان بی ریا قافل نشم رفتم بهش سری بزنم تا دیگر افسوس نخورم.
ادامه دارد
به دیدار رضا...ما را در سایت به دیدار رضا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69